همهٔ نوشته‌ها

دخترکم فاطمه
الان که برایت این سیاهه را می نویسم کلاس اول هستی،دختری باهوش،بازیگوش و بی توجه مثل پدرت.
اگر بخواهم خصیصه هایت را در یک جمله بیان کنم اینگونه می نویسم:فاطمه همان صادق پدرت.
وقتی گه چرخ حامل نوزادها به اتاق ما رسید با سرمستی تمام،خودمان را به بالای ورخ رسانیدیم.هنوز پرستار در حال وارسی و تطبیق کد روی دستبند تو مادر بود که مامانی فاطمه تو را بغل نمود و گفت:این نوزاد بچه ماست.دماغ پنج برعکسیش را ببنید.شبیه صادقم هست.
ابروهای هاشور خورده بی هم ریخته،دماغ قلب شکل تو و هزاران نشانه دیگر حاکی از آن بود که تو‌ من هستی اما دختر.
یادم هست هر کسی برای چشم روشنی برای دیدن جمالت آمده بود می گفتند فاطمه خوده صادق است با این تفاوت که رنگ آن سبزه و این سفید‌
هر چه که بزرگتر شدی و قدت کشیدی این شباهتها خودش را به دیگران نمایان می کرد.
زود رَنجیت نسبت به انتقادها،احساسی بودنت،جَو گیر شدنت،ناز آمدنت به هنگام بیماری،حَرّاف بودنت،گرمیت در روابط اجتماعی و صدها شباهت دیگر به مثل من.
دخترکم فاطمه!در حدیثی خواندم یکی از سعادتهای مردان این است که فرزندشان شبیه ایشان باشد.و من چقدر خوشوقتم از این شباهتها.
حالا وقتش شده تا راههای رشد را برایت بازگو نمایم.بیان مسیر هایی مطمئن و سریع برای رسیدن به تعالی.
پدرت راه های بسیاری را طی کرده است.توقفهای و معطلی های زیادی را در مسیر رشد متحمل شده است.
دودلی های مرگ باری را چشیده و حیرتهای کلافه آوری را بر سر دو راهی تجربه کرده است.
عزیزکم در آزمون و خطاهای زندگی بارها سَرم به سنگ خورده،قدمهایم رو به سستی کشیده و بینش هایم غربال شده است.
در طول این مسیر چه شعفهای طعم عسلی را مزه نمودم.سَر زندگی از رسیدن به مقصدهای کوچک راه،افتتاح عادتهای کوچک مؤثر،فهمیدن مجهولها و …
نفسم! تجربه بزرگترین میراثی است که پدران برای فرزندان خویش میگذارند.دخترکم فاطمه
الان که برایت این سیاهه را می نویسم کلاس اول هستی،دختری باهوش،بازیگوش و بی توجه مثل پدرت.
اگر بخواهم خصیصه هایت را در یک جمله بیان کنم اینگونه می نویسم:فاطمه همان صادق پدرت.
وقتی گه چرخ حامل نوزادها به اتاق ما رسید با سرمستی تمام،خودمان را به بالای ورخ رسانیدیم.هنوز پرستار در حال وارسی و تطبیق کد روی دستبند تو مادر بود که مامانی فاطمه تو را بغل نمود و گفت:این نوزاد بچه ماست.دماغ پنج برعکسیش را ببنید.شبیه صادقم هست.
ابروهای هاشور خورده بی هم ریخته،دماغ قلب شکل تو و هزاران نشانه دیگر حاکی از آن بود که تو‌ من هستی اما دختر.
یادم هست هر کسی برای چشم روشنی برای دیدن جمالت آمده بود می گفتند فاطمه خوده صادق است با این تفاوت که رنگ آن سبزه و این سفید‌
هر چه که بزرگتر شدی و قدت کشیدی این شباهتها خودش را به دیگران نمایان می کرد.
زود رَنجیت نسبت به انتقادها،احساسی بودنت،جَو گیر شدنت،ناز آمدنت به هنگام بیماری،حَرّاف بودنت،گرمیت در روابط اجتماعی و صدها شباهت دیگر به مثل من.
دخترکم فاطمه!در حدیثی خواندم یکی از سعادتهای مردان این است که فرزندشان شبیه ایشان باشد.و من چقدر خوشوقتم از این شباهتها.
حالا وقتش شده تا راههای رشد را برایت بازگو نمایم.بیان مسیر هایی مطمئن و سریع برای رسیدن به تعالی.
پدرت راه های بسیاری را طی کرده است.توقفهای و معطلی های زیادی را در مسیر رشد متحمل شده است.
دودلی های مرگ باری را چشیده و حیرتهای کلافه آوری را بر سر دو راهی تجربه کرده است.
عزیزکم در آزمون و خطاهای زندگی بارها سَرم به سنگ خورده،قدمهایم رو به سستی کشیده و بینش هایم غربال شده است.
در طول این مسیر چه شعفهای طعم عسلی را مزه نمودم.سَر زندگی از رسیدن به مقصدهای کوچک راه،افتتاح عادتهای کوچک مؤثر،فهمیدن مجهولها و …
نفسم! تجربه بزرگترین میراثی است که پدران برای فرزندان خویش میگذارند.

نوشتهٔ پیشین
ضرورت خود شناسی (۲)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *
بدون دیدگاه

هنگامی که انسانها را از ته دل دوست داشته باشی برایشان هر کاری میکنی حتی نوشتن.

دریافت خبر نامه اختصاصی

با عضویت در خبرنامه، هر ماه گزارشی از پست‌های سایت و مطالب مهمی که به تازگی خوانده‌ام، دریافت خواهید کرد.

همهٔ نوشته‌ها

فهرست